#تلنگر_سیاه_پارت_184
سیاوش گم شده بود .
اصلا اون موقع از این خونه می شد بیرون رفت و من و صحراام بیرون رفتیم
ولی تو این همه سال چه اتفاقی افتاده بود که نمی شد از خونه بیرون رفت .
با یاداوری لحظه ایی کن من و صحرای بچه رو از هم جدا کردن ، زدم زیر گریه . اون خواهرم بود و اون جنازه ی بچه به احتمال زیاد برادرم سیاوش
ساورا
نگاهی به سقف کردم .
صدای ضربه هایی که از سقف میومد باعث بهم ریخته شدن عصاب نداشته ام شده بود.
لعنتی به خونه ی مسخره فرستادم و رو به ساهی که خشک شده بود گفتم :
چیکار کنیم ؟
اشاره ایی به جنازه ی بچه که تقریبا چیز زیادی ازش نمونده بود کرد و گفت :
اینو جمعش کن . فکر کنم حالا حالا ها اینجا باشیم .
پوزخندی زدم و گفتم :
اون موقعی که شما خواب بودی من اینو کشیدم بیرون ،
پس الان نوبت خودته که به جای قبلیش برش گردونید .
خواست چیزی بگه که صحرا درحالی که به سمت قبر وسط اون اتاق می رفت گفت :
فقط میخواید خاک رو برگردونید سر جاش خودم این کار رو می کنم .
با تعجب بهش خیره شدم و گفتم :
چرا دوست داری ادای سوگل رو دربیاری؟ تو حالت از این بهم میخوره اونوقت خودت میخوای خاک روش بریزی؟
بی توجه به حرف من دستی به سرش کشید و گفت:
romangram.com | @romangram_com