#تلنگر_سیاه_پارت_183

سرم درد می کرد و دردش با بلند شدن همزمان صدای جیغ گربه ، بیشتر شد .

لعنتیاا چرا من رو ول نمی کردن ؟

دوباره انگار که به گذشته پرت شده باشم خودم و صحرا رو که بچه بودیم. و دیدم که دم پایه ی کوتاه بالا پشت بوم ایستاده بودیم و هر کدوممون یه طرف گربه ی کریح سیاه رنگ رو گرفته بودیم .

صدای پسر بچه که دم در بالا پشت بوم ایستاده بود بلند شد .

سوگل ، صحرا تو رو خدا کاری نکنید .

من با اخم بهش خیره شدم و گفتم :

سیاوش . این گربه نحسه !

مثل این خونه که نحسه ،

ما به زودی از اینجا میریم پس باید این گربه به جای اولش برگرده .

پسر بچه ی کوچیک که اسمش ، سیاوش بود زد زیر گریه و گفت :

بااشه سوگل من خودم ولش می کنم فقط نکشش.

و بعد به صحرا خیره شد و با التماس گفت :

صحرا اجی تو رو خدا تو یه کاری بکن .

نفسم رو پر حرص به بیرون فرستادم و خواستم گربه رو از معلق بودن در بیارم که گربه چنگی به دستم زد و من از شدت درد دستم اون رو ول کردم .



.

با صدای جیغ گربه ، به خودم اومدم .

سیاوش داداشم بود . صحراام همینطور ولی ...

پدر و مادر اصلیم رو یادم اومد. اره تازه می فهمم چرا من انقدر کنجکاوم .

ماام بخاطر کشف دلیل اتفاقات عجیب این خونه وارد این خونه شدیم .

و وقتی یه روز من و صحرا از خواب بیدار شدیم ، فقط جنازه ی مامان و بابام رو پیدا کردیم .

romangram.com | @romangram_com