#تلنگر_سیاه_پارت_182




انگار یکی بهم تلنگر زده بود .

تلنگری که باعث یاداوری یه قسمت از کودکی فراموش شده ام شده بود.

نفسم رو پر حرص به بیرون فرستادم .

پس بخاطر اون خاطره ی دور بود که از گربه ها می ترسیدم

نمیدونم ادامه ی اون خاطره چی بود ولی ...

با حس یه سردی و خیسی روی گردنم ، دست از افکارم

برداشتم و دستی به چشمام کشیدم .

گریه نکرده بودم ولی حس،می کردم گردنم سرد شده و یه خیسی روش قرار گرفته .

با کلافگی دستم رو بالا بردم و گردنم رو لمس کردم .

ولی با گرفتن یه چیز برجسته،

چشمام از ترس گشاد شد .

با ترس به عقب برگشتم و به دیوار خیره شدم .

تنها کاری که تونستم بکنم این بود که از ته دلم جیغ بزنم و نشسته از اون دست که قطره های خون روش بود ، دور بشم



با ترس از روی زمین بلند شدم و به سمت دیگه ی دیوار رفتم .

حتی نمی تونستم به اون گوشه ی اتاق خیره بشم .

لعنتی به روحیه ی جستجو گرم فرستادم و به این فکر کردم که اگه از این خونه برم بیرون ، اولین کاری که می کنم اینه که میرم به اتاقم و همه ی کتابام رو میندازم سطل اشغال و خودم با خیالی راحت میخوابم .

از هر چی دلیل علمی متنفر شده بودم .

تازه داشتم اروم می شدم که صدای بازو بسته شدن در کمد دوباره بلند شد.


romangram.com | @romangram_com