#تلنگر_سیاه_پارت_181

در کمد با صدای بدی بسته شد .

حتی جرات نگاه کردن به اون کمد رو هم نداشتم ‌

دوباره به سمت گوشه ی اتاق رفتم .

و تو خودم جمع شدم .

می ترسیدم . من سوگل که از هیچی نمی ترسیدم ، حالا از شدت ترس درحال لرزیدن بودم .واقعا چه دوره و زمونه ای بود !!

سرم رو روی زانو هام گذاشتم و از شدت سرمای تو اتاق به خودم لرزیدم .

با صدای بلند جیغ گربه ، جیغی زدم .

من از گربه ها متنفر بودم .

با صدای بعدی ،انگار که یه فیلم جلوی چشمام به نمایش در اومده باشه ، دو تا بچه رو مقابلم دیدم که درحال بازی کردن تو یه خونه ی قشنگ بودن .

دو تا دختر که باهم عروسک بازی می کردن .

عروسک ها رو کنار هم نشوندن و خواستن از شیرینی گردویی هاشون بخورن که با شنیدن صدای یه گربه منصرف شدن . و شیرینی ها رو تو لباسشون قایم کردن.

دو دختر با ترس بهم دیگه زل زده بودن که صدای یه پسر بچه اومد .

_سوگل ؟ صحرا ؟ مامان کارتون داره .

دو تا دختر بی ذوق از جاشون بلند شدن و به پیش مادرشون رفتن .

این پا و اون پا می کردن تا نصایح مادرشون تموم بشه و وقتی مادر از خونه بیرون زد ، به سمت عروسکاشون برگشتن که با تیکه های جدا شده ی دو تا عروسک و یه گربه ی مشکی و پسر کوچک تر از خودشون که بالاسرشون ایستاده بودن ، کل قضیه رو فهمیدن .

به بهونه ی بازی کردن باگربه ،

گربه رو برداشتن و به بالای پشت بوم خاکستری رنگشون رفتن .

گربه رو از بالای پشت بوم اویزون گرفتن و درست لحظه ی انداختن گربه بود که صدای ملون پسر بچه بلند شد .

سوگل ،صحراا نکنیدددد.

با صدای بلند اون بچه از اون حالت خلسه بیرون اومدم .

باورم نمی شد‌. من و صحرا تو بچگی باهم بودیم ؟

romangram.com | @romangram_com