#تلنگر_سیاه_پارت_175
نفس عمیقی کشیدم و بعد از یکم این پا و اون پا کردن
بسم اللهی گفتم و از پله های نرده ایی پایین رفتم .
فضای تاریک اطرافم ، باعث لرزیده شدن دست و پام می شد.
نفس عمیقی کشیدم و محتاطانه قدم به جلو گذاشتم .
هیچ چیز رو نمی دیدم .
تنها چیزی که حس می کردم
بوی تعفنی بود که با بوی نا
قاطی شده بود.
اروم اسم ساورا رو صدا کردم
ولی جوابی نشنیدم . چطور ممکن بود ؟ ساورا خودش من رو صدا کرده بود .!!
خواستم دوباره صداش کنم که با حس رد شدن یه چیزی از بغلم سر جام ایستادم .
چشمام به تاریکی عادت کرده بود و نسبتاا اطراف رو می تونستم ببینم ولی نفهمیدم کی از کنارم رد شد.
شبنم
نگاهی به دلنواز که با ترس به در خیره شده بود کردم و اروم بهش نزدیک تر شدم و گفتم :
دلی حالت خوبه ؟
تند تند سرش رو تکون داد و گفت :
خب من خوبم . فقط میشه از اینجا بریم ؟
نگاهی به گردن بند تو دستم کردم و گفتم :
نمیدونم .فکر کنم تو تله افتادیم . از هم که جدا شدیم کمتر میشه مقاومت کنیم .
با ترس نگاهی بهم کرد و گفت :
romangram.com | @romangram_com