#تلنگر_سیاه_پارت_170
خوردمش . معلومه دیگه شکستمش .
نگاهی به کوله ها کردم و گفتم :
بهتره که بریم .
دستش رو به سمتم گرفت تا بلندم کنه ، که با شنیدن یه صدای بلند نگاه جفتمون به در که بسته شده بود افتاد .
حتی فکرشم لرزه به بدنم می نداخت ٍ
ساورا .
با شنیدن یه صدای بلند ،
گوشام تیز شد و نگاهم رو توی اطراف چرخوندم .
ولی،چیزی ندیدم .
نگاهی به ساهی کردم و از سر بیکاری گفتم :
اون روز چه اتفاقی برات افتاد؟
دستی تو موهای بلند شده اش کشید و گفت :
چیز چندانی یادم نیست .
فقط فهمیدم که یه موجود عجیب که چشمای قرمز داشت ، گلوم رو گرفت و فشار داد .
تا جایی که بیهوش شدم .
از اون به بعد رو دیگه یادم نیست .
با شک نگاهش کردم و گفتم :
الان دیگه سراغت نمیاد ؟
حسش نکردی؟
romangram.com | @romangram_com