#تلنگر_سیاه_پارت_169
تا حالا ندیده بودمش..
با تعجب به سمت نقاشی برگشتم و در همون حال که به نقاشی نزدیک می شدم
رو به شبنم گفتم :
به نظرت این نقاشی تازه اینجا نصب نشده ؟
بدون اینکه به نقاشی نگاه کنه گفت :
نمی دونم .
نفسم رو پر حرص بیرون فرستادم و نقاشی خیره شدم.
یه سفیدی چرک یک دست که یه سیاهی وسطش خودنمایی
می کرد مثل یه تلنگر .
تلنگری که رنگش سیاه بود و یاداوری می کرد همه چیز سفید نیست .!!
قدمی به سمت نقاشی برداشتم و در حالی که دو قدمی نقاشی ایستاده بودم ،
دستم رو دراز کردم تا نقاشی رو لمس کنم ولی ..
خیلی ناگهانی تصویر نقاشی به تصویر یه پیر مرد تغییر کرد .
پیرمرد تو نقاشی با چهره ی ترس اورش دادی زد که سرمای بدی رو تو بدنم حس کردم و رو زمین افتادم.
سرم رو روی زانوم گذاشتم
و از ترس از جام تکون نخوردم .
با نشستن یه دست روی زانوم با ترس سرم رو بالا گرفتم و به شبنم که خونسرد بهم خیره شده بود خیره شدم .
نگاهی به جای خالی نقاشی کردم و با تعجب گفتم :
چیکارش کردی ؟
خنده ایی کرد و گفت :
romangram.com | @romangram_com