#تلنگر_سیاه_پارت_168
منم باهات میام .
سری تکون دادم و بعد که به سمتم اومد باهاش هم قدم شدم .
با احتیاط در حالی که شبنم چوب راکی ساورا رو تو دستش گرفته بود ، وارد اتاق شدیم .
نگاهی به اطراف انداختم و بی توجه به کوله پشتی ساهی ، به سمت شبنم برگشتم و گفتم :
شبنم ؟
_هوم ؟
میگم تو چرا اومدی به این خونه ؟ تو که تازه ترم اول بودی .
نفسش رو پر حرص به بیرون فرستاد و گفت :
یه قضیه ایی داشت دیگه . کوله ها رو بردار بریم .
سری تکون دادم و گفتم :
میتونی به من اعتماد کنی .
قول میدم به کسی چیزی نگم .
به سمتم برگشت و گفت :
خب ..بخاطر اینکه خونه نداشتم . مادرم رو تو سالمندان گذاشتم و خودمم به طمع خوابگاه اومدم اینجا
که جاها پر شده بود .
در حالی که بغض کرده بودم گفتم :
واقعا تو مادرت رو گذاشتی تو خونه ی سالمندان !؟
پوزخندی زد و به سمت کوله ها رفت و گفت :
نباید بهت می گفتم .
نفسم رو به بیرون فرستادم و خواستم روم رو بر گردونم که نگاهم به نقاشی سفید مشکی تو اتاق افتاد .
romangram.com | @romangram_com