#تلنگر_سیاه_پارت_167
و تنها چیزی که شنیدم و حس کردم یه قهقه ی ترسناک و یه درد شدید تو قفسه ی سینه ام .
دلنواز .
با بی حوصلگی دستی به دیوار کنارم می کشم و در اون حالم رو ساهی گفتم :
ساهی . من گرسنمه .
لبخندی زد و گفت :
الان میرم کوله ام رو میارم .
هنوز غذاهای مامان داخلشه.
با تردید گفتم :
خراب نشده ؟
سری تکون داد و گفت :
نه جوری نیس که خراب بشه .
ابم اگه میخوای هست ولی گرمه .
در حالی که از جام بلند می شدم گفتم :
من میرم اتاق . تا داهی برگرده میام .
ساهی با اخم گفت :
امکان نداره بزارم تنها بری .
نفسم رو پر حرص به بیرون فرستادم و با عجز گفتم :
ساهیی اتفاقی نمیوفته نگران نباش .
خواستم بی توجه به اخم ساهی به سمت اتاقی که کوله هامون داخلش بود برم ،
که صدای شبنم رو شنیدم که گفت :
romangram.com | @romangram_com