#تلنگر_سیاه_پارت_163
یه چیزی،شبیه سایه ولی یک لباس سفید رنگ و رو رفته تنش بود .
با تردید گفتم :
تو کی هستی ؟
به سمتم که برگشت ..
سوگل .
وارد اتاقی که روز اول داخلش بودیم شدم
و بی توجه به اطراف به سمت تخت دو نفره ی کهنه رفتم .
هنوزم باورم نمی شد که چیزی ماوراطبیعی وجود داشته باشه ،
فکر می کردم یکی تو این خونه هست که داره ما رو اذیت می کنه . یه نفر هشتم .
چون موقعی که ما وارد این خونه شدیم و حتی حالا ام خونه مرتبه و این درحالیه که طبق شایعات و چیز هایی که مردم میگن ، جن ها عاشق کثیفین .و حالا من از روح و دیگه موجودات خبر ندارم .
نفسم رو به بیرون فرستادم
و نگاهی به روی تخت کردم که چیزی ندیدم .
با فکر اینکه ممکنه عروسک زیر تخت باشه ،
جلوی تخت زانو زدم و سرم رو به زیر تخت بردم .
تو اون تاریکی چیز زیادی مشخص نبود .
راستی شب بود یا روز ؟
نفسم رو پر شدت به بیرون فرستادم و خواستم برم چراغ قوه رو بیارم که یکی دستم رو گرفت .
سرمای موجود اون دست ،
بدنم رو به لرزه انداخت .
نزدیک بود بزنم زیر گریه .
romangram.com | @romangram_com