#تلنگر_سیاه_پارت_162


خواستم با بچه ها هم قدم شم که صدای لولای در که باز میشد توجهم رو جلب کرد،نگاهم رو خیره ی در حموم کردم و بی توجه به بچه ها که ازم دور می شدن مثل کسی که پاهاش رو بسته باشن روی جام میخکوب شده بودم و زل زده بودم به اون در،در حموم...

خیلی عجیب بود!در حموم مدام باز و بسته میشد و صدای چکیده شدن پی در پی قطره های آب و برخوردشون رو زمین یه ترس رو بهم القا می کرد

اون صدای چیک چیک آب روی مخم نقاشی میکشید و عصابم رو به هم میزد

داهی_ساورا؟بیا دیگه!چیشده؟

در حالی که گیج و گنگ سعی میکردم ذهنم رو از این اتفاقات خالی کنم بدون اینکه به طرف داهی برگردم گفتم:

ساورا_هی..هیچی،اومدم شما برید.

سرم رو به طرفین تکون دادم تا مغزم رو خالی کنم،بعدم دنبال بچه ها به راه افتادم و همگی توی اون راهروی تنگ که وصل شده بود به حمام نشستیم

رو کردم به داهی و دستام رو توی هم قلاب کردم

ساورا_خب شروع کن،گوش میکنیم

داهی_ببینید بچه ها،ما نقریبا یه هفته ای میشه که اینجائیم و تا الانم هیچ چیزی جز زخمی شدنمون عایدمون نشده!اگه میخوایم به چیزی برسیم،تنها چیزایی که توی دست داریم فقط سه تا چیزن،اون زیرزمین،جنازه ی بچه و همین پاکتی که ساورا پیدا کرد

وکنه

اینارو پیدا کردیم سر و کله ی اون موجود نامرئی پیدا شد و بقیشم که خودتون میدونید

صحرا_خب حالا میگی چیکارکنیم؟!

داهی_خب معلومه،باید شروع کنیم تک به تک همه چیز رو بررسی کنیم و به نتیجه برسیم،تازه یه چیز جدیدم که کشف شده

سوگل_چی!!

داهی_ساعت پدر شبنم!نمیتونه اتفاقی باشه،توی این خونه یه اتفاقاتی افتاده که ممکنه حتی به ماها هم ربط پیدا کنه

رو به داهی با وجود عصاب خورد شده ام گفتم : داهی فکر کنم دوباره خرافا..

رد شدن یه چیزی مثل برق و باد از جلوی چشمم مانع این شد که حرفم رو ادامه بدم .

بی توجه به بچه ها که منتظر ادامه ی حرفم بودن از جام بلند شدم و پشت سر اون سایه رفتم .

دم حموم که رسید سرجاش ایستاد .


romangram.com | @romangram_com