#تلنگر_سیاه_پارت_160


خب.. برای چی باید از اینجا بریم بیرون ؟

اخمام رو توی هم کردم و گفتم :

نمی فهمم منظورت رو یعنی نباید از اینجا بریم بیرون ؟

نگاهی به گردنبند تو دستش کرد و گفت :

نه . اگه شماام بخواین برین من جلوتون رو نمی گیرم .

من باید دنبال بابام بگردم . می فهمی ؟

با کلافگی ایی که بیشتر شده بود گفتم :

من نمی تونم بزارم اینجا بمونی .

دستاش رو تو هم پیچید و گفت :چرا ؟

واقعا چی می گفتم بهش ؟

می گفتم چون نامزدم رو عشقم رو بخاطر همین هیجان از دست دادم ، دوست ندارم توام از دستم بری؟



داهی .

نفسم رو پر حرص به بیرون فرستادم و بیخیال فکری که داشتم

و یا خاطره هایی که تو ذهنم نقش می بستن ، گفتم :

بهتره بریم تو راهرو .اصلا شاید از این خونه زنده بیرون نریم .

ساهی نگاهی بهم کرد و گفت :

بهتر نیست بریم اون دفترچه و عکس رو برداریم ؟

خواستم چیزی بگم که ساورا با حالت دفاعی گفت :

نمی بینی واقعا زیر لوستر مونده ؟


romangram.com | @romangram_com