#تلنگر_سیاه_پارت_159

تنها چیزی که دیده می شد

قطره های خون بود که روی شیشه ها نقش می بست



داهی ‌

با تعجب به صدای له شدن خرده شیشه ها گوش دادم .

نفسام دوباره تند شده بودن.

نگاهی به ساورا که رنگش پریده بود انداختم و گفتم :

ساورا باید کم کم این پازل رو حل کنیم.

نگاهی بهم انداخت و چیزی نگفت .

رو به ساهی و دخترا که به خرده شیشه های لوستر نگاه می کردن گفتم :

هیچ جای این خونه امن نیست . بهتره فعلا بریم تو راهرو بشینیم . فکرامون رو روی هم بریزیم .

شبنم با بغض نگاهی بهم کرد و گفت :

برای چی ؟

با تعجب گفتم :

چی برای چی؟

ساورا خنده ایی از جمله بندیم کرد و چیزی نگفت .

شبنم چشم غره ایی به ساورا رفت و رو به من گفت :

برای چی باید فکرامون رو روی هم بریزیم،؟

نگاهی بهش انداختم و گفتم :

چون باید از این خونه بریم بیرون .و تنها راهش حل این معماس .

شبنم دوباره با همون حالتش گفت :

romangram.com | @romangram_com