#تلنگر_سیاه_پارت_158
جوون بود و زیبا ولی الان چی مونده بود ازش ؟
فقط،یه زن میانسال که فراموشی گرفته و تو خانه ی سالمندان زندگی می کنه !!قلبم پر از نفرت و بغض شد
و با چشمایی که مطمئن بودم رنگش تیره تر شده به داهی و بچه ها که دورم حلقه زده بودن خیره شدم و با همون تنفر گفتم :
من این گردن بند بابامه .
می شناسم .
داهی نگاه پر شکی بهم انداخت و گفت :
اگه این برای باباته پس ...
اینحا چیکار می کنه ؟
هوم !؟ بابات تاحالا چیزی بهت نگفته ؟
نفسم رو پر حرص به بیرون فرستادم و گفتم :
نه نگفته .
ساورا پوزخندی زد و گفت :
چه احمقی تو !! یعنی داشتی میومدی اینجا بابات راجب اینجا چیزی بهت نگفت ؟
اینکه چه طلسمی شده و ..؟
اخمام رو توی هم کردم و بژ توجه به سوزش کف پاهام
قدمی بهش نزدیک شدم
و انگشتم رو به نشونه ی تهدید جلوش تکون دادم و گفتم :
ببین باار اخرت باشه که اینطوری با من حرف میزنی باشه ؟ اگه اون بابای لعنتیم قبل از اینکه تمام اموالمون رو برداره و بره اشاره ایی به این خونه می کرد حتما بهتون می گفتم .
ساورا خواست چیزی بگه که با شنیدن صدای له شدن شیشه ها هممون به شیشه خورده ها نگاه کردیم .
صدای خرچ خرچی که میومد نشون می داد یکی داره رو شیشه ها راه میره ولی کجا بود؟
romangram.com | @romangram_com