#تلنگر_سیاه_پارت_157

گردنبند ساعتی قدیمی ای رو که منو یاد خاطره های بچگیم مینداخت توی دستش فشرد و به طرف من برگشت و جلوی صورتم تکونش داد

با دستام صورتم رو پوشوندم،چشمام رو بستم و نفسای فرا عمیق کشیدم

وقتی چشمام رو باز کردم داهی روبه روم ایستاده بود

دستم رو به سمتش دراز کردم که اون ساعت رو توی دستم گذاشت و کمی ازم فاصله گرفت

گردنبند رو میون انگشتام فشردم و بعدم با دقت بهش خیره شدم

باورم نمیشد،خودش بود!بغضم راه خودش رو پیدا کرد و اشکام بی اختیار گونه هام رو خیس کردن

بچه ها دورم جمع شدن و با تعجب خیرم شدن

سوگل نزدیکم شد و دستش رو روی شونم گذاشت

سوگل_خوبی شبنم؟چیشده؟

ساورا_چه اتفاقی میخواد افتاده باشه؟دیوونه بود دیوونه تر شد

حالم به قدری خراب بود که از جواب کلفتی که برای ساورا آماده کرده بودم منصرف شم

در ساعت رو باز کردم!اونقدری متعجب شده بودم که قطره های اشک از گوشه ی چشمم خشک شه و روی گونه هام یخ ببنده

شبنم_این مال بابامه،من یادمه....



شبنم .

با بغض به عکس کوچیک تو اون ساعت خیره شدم ‌.

یه طرف عکس من و بابام بود و طرف دیگه عکس مادرم .

بین اشکام زدم زیر خنده

خودم این گردنبند ساعتی رو برای روز پدر برای پدرم خریده بودم .

با چه ذوقی .؟!!

نگاهی به عکس مادرم انداختم.

romangram.com | @romangram_com