#تلنگر_سیاه_پارت_156
شبنم
اون...خودش بود یعنی؟اینجا؟ توی این خونه؟روی این لوستر؟
باور نکردنی بود،یعنی توهم میزنم و این فقط یک خیال خامه؟
باید میفهمیدم پس بدون توجه به نگاه های پی در پی داهی و سوالاتس
قدمای کندم رو روی زمین کشیدم و قدمی به سمت اون لوستر برداشتم که داهی سد راهم شد
داهی_هی دختر تو چت شده؟داری چیکار میکنی؟
زبونم قفل شده بود و توانی برا تکلم نداشتم،داهی رو کنار زدم و راهم رو پیش گرفتم که دوباره داهی مانعم شد
داهی_میگم نرو،زخمی میشی
نگاهم بین داهی و اون جسم باورنکردنی و پر از خاطره که بین شیشه های لوستر بود و میدرخشید در گردش بود،داهی دستی جلوی صورتم تکون داد که توجهی نکردم و به قدمای کندم سرعت بخشیدم
پام با شیشه خورده های پخش شده ی روی زمین اصابت میکرد و فرو میشد توی گوشت پام اما من اونقدر غرق در افکارم بودم که توجهی نکردم
هرچی بیشتر بهش نزدیک میشدم خاطره ها با سرعت بیشتری از جلوی چشمم رد میشدن
با فرو رفتن شیشه ی بزرگی توی پام آه از نهانم برید و ناله ای سر دادم
شبنم_آیییی
با حس کشیده شدن دستم سرم رو بلند کردم و به داهی که با اخم نگاهم میکرد خیره شدم
داهی_بسه دیگه تمومش کن شبنم،چیشده؟
شبنم_اون گردنبند ساعتی ای که روی شیشه های لوستر افتاده رو نمیبینی؟به نظره من خیلی آشنا میاد،میخوام برش دارم
خواستم بازم به داهم ادامه بدم که داهی دستام رو گرفت و پلکاش رو روی هم فشار داد
به سمت لوستر برگشت و نگاه کوتاهی بهش انداخت و رو به من کرد
داهی_خودم برات میارمش تو همینجا بمون
سری به نشونه ی مثبت تکون دادم که داهی لبخندی بهم زد و به سمت اون لوستر رفت
romangram.com | @romangram_com