#تلنگر_سیاه_پارت_155

آخه این دیگه چه بازی ای بود؟یعنی همش بخاطر با خبر شدن ما از این پاکته؟مگه توش چیه؟

با پرتاب دوباره ی سنگ روی یقه ی لباسم این افکار رو برای بعد موکول کردم

سعی کردم به خودم بیام تا بار دیگه بخاطر این کارام جون کسائی که لاقل حکم هم خونم رو داشتن به خطر نندازم

اگه اینبار هم اون اتفاق تکرار میشد مطمعن بودم دیگه چیزی از من نمینوند و هرگز خودم رو نمیتونستم ببخشم

پس هیجانم رو کنترل کردم و رو به بچه ها فریاد زدم

داهی_لوستر...برید کناررر

بچه ها اول نگاهی به سقف انداختن و بعدم هول زده از اونجا دور شدن و گوشه ی اتاق ایستادن

منم دنبالشون رفتم و به جمعشون پیوستم

اونقدری نفس نفس میزدم که همه ی صورتم رو قطره های عرق پوشونده بود

طولی نکشید که لوستر روی زمین افتاد و شسکت و صدای خیلی بدی تولید کرد

هر تکه از شیشه هاش به گوشه ای پرت شد

بچه ها دستاشون رو روی گوشاشون گذاشته بودن و از ترس به خودشون میلرزیدن

خب بازم شکر انگار با شکستن این لوستر همه چیز آروم شده بود و به حالت نرمالی برگشته بود

نفسی از سره آسودگی کشیدم و عرق های روی پیشونیم رو با دستم پس زدم

نگاهم بین بچه ها در گردش بود که با نگاه خیره ی شبنم هیجانم که از بین رفته بود دوباره بالا رفت

به نقطه ی نامعلومی با دقت خیره شده بود

از پرسیدن سوالم مطمعن نبودم و یجورایی هراس داشتم اما بالاخره با خودم کنار اومدم و زبونم رو توی دهنم چرخوندم

داهی_چیشده شبنم

شبنم با لکنت توی صداش که ترس توش بی اثر نبود انگشتش رو به سمتی کشید و لب باز کرد

شبنم_اونجا رو.....



romangram.com | @romangram_com