#تلنگر_سیاه_پارت_154
دلنواز_خب بازش کن،کاری نداره که!
ساورا_نه بابا!؟خوب شد گفتی چقد فک کردی تا به این نتیجه رسیدی؟خودت با اون مغز فندقیت این همه فکر کردی؟
صحرا_اححح بسه دیگه،بچه مهدکودکی که نیستید،بسته رو باز کن
بهشون چشم غره ای رفتم و بسته ای توی دست گرفتم
کمی لمسش کردم،یه قاب عکس بود
گوشه ی کاغذی که دورش پوشیده شده بود رو پاره کردم که صدای خیلی بدی توی کل فضای خونه میچید و باعث شد اون بسته از دستم بیوفته
صدا از سقف میومد،انگار که سقف میخواست بیوفته روی سرمون،صدایی شبیه به شل شدن پیچ و مهره ها،اما چه پیچ و مهره ای؟لعنتی انگار بازم اون موجود بازیش گرفته
شایدم....
آره حتما چیزی توی این پاکت هست که نمیخواد ما از وجودش مطلع بشیم....
داهی
بازم هیجان و بالارفتن آدرنالین خونم...تا کی این وضعیت ادامه داشت؟دلهره به سر تا سر وجودم رخنه کرده بود و ضربان قلبم که لحظه به لحظه تند تر میشد و قلبم خودش رو بی قرار به قفسه ی سینم میکوبید
بچه ها مضطرب به هم خیره شده بودن و دخترا اون گریه های حرص درارشون رو مثل میخ تو سر من میکوبیدن
داهی_بسه دیگه،چقدر اشک دارید شما آخه!!
سوگل_دخترا آروم باشید لاقل توی این موقعیت
و باز هم سوگل بود که منو مجذوب این اخلاقای مردونه در قالب دخترونش میکرد،مقاوم و استوار
در عین حال شکننده و زود رنج
با ریختن چند تیکه گچ و سنگ توی صورتم
سرم رو بلند کردم و به سقف نگاه کوتاهی انداختم که لحظه ای نیگاهم رو روی خودش ثابت نگه داشت
پیچ و مهره های لوستر داشت شل میشد و هرلحظه امکان داشت توی سر ما کوبیده شه
romangram.com | @romangram_com