#تلنگر_سیاه_پارت_150


از شدت ترس و ضعف دستم رو به در گرفتم تا زمین نخورم .

چیزی که مقابلم قرار داشت رو باور نمی کردم .

نگاهی به اتاق کوچیک نه متری انداختم .

روی زمین پر شده بود از ته سیگارای روشن که درحال دود کردن بودن و بین ته سیگارا قطره های غلیظ خون به صورت نا منظم ریخته شده بود.

سرم رو برای اینکه به زمین نگاه نکنم ، بالا گرفتم ولی با دیدن دیوار که سر تا سرش به صورت نا منظم خونی شده بود ، جیغی از ترس کشیدم و قدمی به عقب گذاشتم که داهی که پشت سرم ایستاده بود به سمتم اومد و با هول گفت :

چیه ؟

اشاره ایی به اتاق کردم که با تعجب من رو ول کرد و به سمت دیوار رفت .

انگشتی به دیوار قرمز شده کشید و بعد انگشتش رو جلوی بینیش گرفت .

با تعجب و چشمایی گشاد شده گفتم :

چرا اینکارو کردی؟

نگاهی بهم انداخت و گفت :

می خواستم ببینم این رنگه یا خون .

ضربان قلبم رو هزار بود به ارومی گفتم چی بود ؟

نگاهی به دیوار کرد و گفت :

خون .

برای اینکه از شدت بُهت زمین نخورم دستم رو به در گرفتم و گفتم :

خون چی ؟

بعد از یه مکث نسبتا طولانی گفت :گربه .

فقط با چشمایی گشاد شده به داهی که تو اتاق راه می رفت خیره شده بودم .

وقتی کم کم متوجه حرفش شدم ، بی توجه به خون ها روی زمین نشستم و از ته دل جیغ زدم .


romangram.com | @romangram_com