#تلنگر_سیاه_پارت_148
ترس کل وجودم رو تسخیر کرد،سرم رو به طرفین تکون دادم و از سوگل و ساهی فاصله گرفتم
کوله پشتیم تو اتاق جفتی بود،پس وارد اتاق شدم و بدون ذره ای تامل ساندویچ های آماده ای رو که داشتم از کیفم در اوردم و از اتاق خارج شدم و رفتم توی سالن و وارد جمع بچه ها شدم و خودم رو روی مبل ولو کردم و ساندویچ ها رو دست به دست دادم تا بچه ها بین خودشون تقسیم کنن
داهی همونجور که ساندویچش رو گاز میزد با دهن پر شروع به حرف زدن کرد که من ابروهامو تو هم کشیدم و رومو برگردوندم
داهی_من یچیزی متوجه شدم که میتونه کمکمون کنه،اما فردا میگم
حس کنجکاوی مثل یه چکش توی سرم کوبیده میشد
صحرا_نمیشه الان بگی؟؟
لبخند شیطونی زد و ابروهاشو پرت کرد بالا
داهی_نوچ
ایشی گفتم و بدون توجه دیگه ای روی تشک هایی که سوگل پهن کرده بود دراز کشیدم و پتو رو روی خودم بالا کشیدم
حالا که پسرا اینجا بودن حس امنیت داشتم
پس چشمام رو بستم و خواب رو مهمون چشمام کردم.....
ساورا پارت
با حس راه رفتن یه چیزی چشمام رو باز کردم و به اطراف خیره شدم .
نگاهم رو بی تفاوت به دلنواز که کمی دور تر از من خوابیده بود انداختم
و خواستم روم رو برگردونم ولی چشمام با دیدن جسم بزرگی که بالا سرش بود ، از تعجب گشاد شدن .
کمی چشمام رو باز و بسته کردم تا بفهمم توهم نزدم
ولی وقتی دوباره به اون صحنه خیره شدم فهمیدم که درست دیدم .
وقتی اون جسم روی دلنواز خم شد .
اخمام توی هم رفت .
romangram.com | @romangram_com