#تلنگر_سیاه_پارت_147
کنارشون نشستم و سرم رو زیر انداختم
ساهی انگار حدس زد اتفاقی افتاده چون با سوالش مجبورم کرد به به یاداوردن اون صحنه ی وحشتناک
ساهی_چرا رنگت پریده صحرا؟شما دوتا چرا انقد زود از خواب بیدار شدید؟
با دستش اشاره ای به من و سوگل کرد
نیم نگاهی به سوگل انداختم که دیدم اونم تو لاکه خودشه و با ناخنای دستش ور میره،سکوت رو جایز ندونستم و سرم رو بلند کردم
صحرا_ما تو اتاق دیدیمش،اون موجود وحشتناکو،موهاش از سقف آویزون بود و ازشون خون میچکید
ساهی ابرویی بالا انداختط و از جا بلند شد،ساورا هم به دنبالش
دوتاشون رفتن سمت اتاق
منم بلند شدم و به سوگل اشاره دادم که اونم دنبالم بیاد
وارد اتاق که شدیم با دیدن اتاق خالی هیجانم فروکش کرد .
ساورا_فکر کنم اینم باید به قسمتی از کتاب تخیلیت اضافه کنی صحرا
سوگل و ساهی سوالی و با تعجب نگام کردن که شونه ای بالا انداختم و بی حرف بهشون خیره شدم
ساهی نگاهش روی سقف ثابت مونده بود
بعد از چند دقیقه از نگاه کردن به سقف دل کند و رو به ما کرد
ساهی_روی سقف جای خونه بچه ها
ساورا_هه،توام هی خودتو قاطی جمع این دیوونه های خل مغز کن،من که رفتم
ساورا به من تنه ای زد و از اتاق خارج شد
نخیر این بشر ادم بشو نیست که نیست
ساهی_همیشه قبول کردن واقعیت براش سخته
صحرا_همینطوره،حالا باید چیکار کنیم؟
ساهی_هیچی،شب هممون توی پذیرایی میخوابیم،بهتره همه پیش هم باشیم،اتفاق که خبر نمیکنه
romangram.com | @romangram_com