#تلنگر_سیاه_پارت_146
تو تاریکی اتاق چیزی معلوم نبود ولی صدای خزش اون چیز روی سقف رو می شنیدم .
برای همین به ارومی از جام بلند شدم و به سمت چراغ قوه که کنار کوله پشتی ساورا قرار داشت رفتم .
چراغ قوه رو توی دستم گرفتم و فشردم و بعد از اینکه بسم الله گفتم ، دکمه ی روشن شدن چراغ قوه رو زدم .
صدای خزش اون جسم قطع شد .
با دستای لرزون چراغ قوه رو روی سقف گرفتم که با چیزی که دیدم جیغی از ترس کشیدم .
اولین چیزی که دیدم موهای اویزونی بود که ازش خون می چکید و بعد چشمای بزرگ سفیدی که رگه های قرمز داخلش خودنمایی می کرد .
جیغی از ترس کشیدم و به سوگل نزدیک شدم .
اون موجودم با جیغ کوتاه من جیغ بلند وحشتناکی زد .
که من دوباره جیغ زدم .
سوگل باصدای من از خواب پرید و رو بهم گفت چیه چی شده ؟
اشاره ایی به اون موجود که به سمت دیوارای کنار رفته بود و درحال پایین اومدن بود کردم .
صحرا
سوگل با چشمای خواب آلود بهم خیره شده بود،وقتی به سقف اشاره کردم چند بار پلک زد و رد نگاهم رو گرفت که جیغ برا بنفشی کشید
به خودش اومد؛دستمو کشید و خودمون رو پرت کردیم از اتاق بیرون
دوتامون نفس نفس میزدیم
عرق سردی که روی پیشونیم جا خوش کرده بود رو با دستم پس زدم و به صدای بچه ها که از سالن میومد گوش دادم،حضور اونا تونست منو کمی آروم تر کنه اما از ترسی که توی دلم بخاطر دیدن اون موجود عجیب غریب افتاده بود کم نکرد
بعد از اینکه نفسام تا حدودی منظم شد راه سالن پذیرایی رو پیش گرفتم که سوگل هم منتظر نموند،خودش رو بهم رسوند و باهام هم قدم شد
به بچه ها که رسیدم از دور نگاهشون کردم
بیخیال و فارغ از دنیا داشتن جرات حقیقت بازی میکردند،نمیخواستم بترسونمشون اما لرزش بدنم و صدام کار غیر قابل کنترلی بود
romangram.com | @romangram_com