#تلنگر_سیاه_پارت_145

سوگل داخل شد

کنارم نشست و سرش رو به دیوار تکیه داد

صحرا_سوگل؟

سوگل_هوم؟

صحرا_اون پنجره دیگه نمیلرزید به نظرت عجیب نیست؟

سوگل_تا حدودی

صحرا_اون گربه چی؟جایی ندیده بودیش؟

سوگل_نه،هزارتا گربه وجود داره که بهم شباهت دارن

من هنوز قانع نشده بودم،یچیزی اینجا مشکوک بود

دیگه چیزی نگفتم و از کنار دیوار سر خودم و روی زمین دراز کشیدم

سوگل هم به تبعیت از من کنارم دراز کشید

اونقدری خسته بودم که تا سرم به بالشت رسید چشمام گرم شد و پلکام روی هم افتاد

اما هنوز خوابم عمیق نشده بود که با نگاه خیره ی شخص سوم توی اتاق چشمام رو باز کردم....



صحرا .

با حس سنگینی یه نگاه ، اروم چشمام رو باز کردم و اول به سوگل که اروم کنارم خوابیده بود و بعد به اطراف نگاه کردم.

کسی توی اتاق نبود. حتی ساورایی که من رو به اتاق اورده بود.

پس این سنگینی نگاه برای چی بود ؟

با حس خزش یه چیز بالای سرم ، اروم اروم چشمام رو تو حدقه چرخوندم و قبل از اینکه نگاهم به سقف بیوفته چشمام رو بستم .

می ترسیدم . ترس که عیب نبود بود؟

با یاداوری نگاه مشمئز کننده ی اریا که همیشه حس ترسو احمق بودن رو بهم القا می کرد ، جرات گرفتم و چشمام رو باز کردم و به سقغف خیره شدم .

romangram.com | @romangram_com