#تلنگر_سیاه_پارت_144


با حرف داهی ترسم بیشتر شد و ناخودآگاه بدنم شروع کرد به لرزیدن،با صدایی که لرزش توش موج میزد آروم لب باز کردم

_منظورت چیه؟

قبل از اینکه داهی چیزی بگه صدای خنده های مستانه و ترسناک یه نفر فضای اتاق رو پر کرد من از ترس کمی عقب رفتم که با ساورا برخورد کردم

جیغی کشیدم و ازش فاصله گرفتم

سعی در مهار ترسم داشتم اما بی تاثیر بود،ساورا به سمتم اومد،دستم رو گرفت و به سمت در کشید

عصبانی شدم و محکم دستم رو از دستش بیرون کشیدم

ساورا سوالی نگام کرد که بیشتر لجم گرفت،پسره ی پرو،دستمو میگیره طلبکارم هست

ساورا وقتی دید با اخم بهش خیره شدم پوزخند همیشگیشو گوشه ی لبش کاشت و دست به سینه به دیوار تکیه داد

ساورا_فکر و خیال برت نداره،حالت خوب نیست و داری میلرزی،جز دردسر چیزی ندارین که شما دخترا،بهتره بری استراحت کنی

بعدم دستمو کشید و منم ناخواسته دنبالش کشیده شدم



قبل از اینکه از اتاق خارج شیم یاد چیزی افتادم و خیلی ناگهانی به عقب برگشتم که با توقف یهویی من ساورا هم قدماش رو کند کرد و بعد ایستاد

اون پنجره!دیگه نمیلرزید،خواستم برم و دوباره سعی کنم بازش کنم اما بدنم اونقدر میلرزید که توانی برای اینکار نداشتم

ساورا_چیشده؟

صحرا_اون پنجره،وقتی من و سوگل اینجا گیر کرده بودیم سعی کردیم بازش کنیم ولی صداهای نامفهومی از پشت پنجره میومد و لرزشه شدیدی داشت که مارو از باز کردنش منع میکرد اما الان دیگه پنجره هیچ لرزشی نداره!

ساورا_خوبه،داستان تخیلی قشنگی بود،حتما چاپش کن

نخواستم فکر کنه حرفش واسم اهمیتی داره پس مثل خودش پوزخندی نثارش کردم و خودم رو به اتاق بغلی رسوندم،اونقد فشارم پائین بود که نزدیک بود هر لحظه به زمین بیوفتم

روی زمین نشستم و به دیوار تکیه دادم

چشمام رو بسته بودم

با صدای در بی میل چشمام رو باز کردم


romangram.com | @romangram_com