#تلنگر_سیاه_پارت_143

برای چی ؟

با صدایی که بی شباهت به داد نبود گفتم :

میگم برو کنار . دو تا دختر اونجا دارن عذاب می کشن .

پوزخندی زد و از جلوی در کنار رفت .

در حالی که عقب عقب می رفتم ، به این فکر کردم که مگه چه اتفاقی افتاده که سوگل با اون همه شجاعتش جیغ زده ؟

نفسم رو تو سینم حبس کردم و بعد از اینکه بسم الله گفتم با سرعت به سمت در رفتم و خودم رو بهش کوبیدم .

با صدای بلند شکستنی که داد، از در جدا شدم و با لبخند درد الودی به نتیجه کارم خیره شدم . در شکسته بود .

با اینکه شونم درد گرفته بود ولی می ارزید.

با قدمای بلند وارد اتاق شدم و اول به صحرا و سوگل که گریه می کردن و بعد به فضای اتاق نگاه کردم .

با دیدن جسم اویزون گربه

روم رو به سمت ساورا که خونسرد به دخترا خیره شده بود برگردوندم .

من از گربه ها متنفر بودم .

تو بچگی برای اینکه از دست گربه ها خلاص بشه دنیا

با وجود بچگیم ولی خیلیاشون رو کشتم .

رو به سوگل که اشک می ریخت گفتم :

بسه دیگه گریه نکن.

و بعد از اتاق بیرون زدم .

نمی دونم چرا ولی لحظه ی خروج از اتاق صدای یه خنده ی مسخره رو شنیدم که باعث شد با تعجب به سمت بچه ها برگردم و بگم که :

شما بودین ؟



صحرا

romangram.com | @romangram_com