#تلنگر_سیاه_پارت_141
با بهت به رو به روش خیره شده بود و حرف نمیزد .
خیلی اتفاقی وقتی خواستم روم رو برگردونم نگاهم به اون گربه افتاد.
نمی دونم چرا ولی فکر می کردم وقتی بچه بودم گربه داشتم .
و یا شایدم یه توهم بود .
نفسم رو پر حرص به بیرون فرستادم و در حالی که به پنجره ی کوچیک اتاق که با روزنامه پوشونده شده بود نگاه می کردم ،
رو به صحرا گفتم :
به نظرت اون پنجره به کجا راه داره ؟
سرش رو به طرفین تکون داد و گفت :
نمی دونم
درحالی که به پنجره ی کوچیک نزدیک می شدم ، گفتم :
پس باید بفهمی..
نذاشت حرفم رو ادامه بدم و گفت :
سوگل . شنیدی که داهی چی گفت ؟ بهتره که کنجکاوی نکنیم تا این در باز بشه .
نگاهی به در که داهی مشغول ضربه زدن بهش بود کردم و گفتم :
اوم.. اینکه کنجکاوی نیست .
حالا توام اگه دوست داری بیا .
با صحرا به سمت پنجره رفتیم.
وقتی خواستم روزنامه ها رو کنار بزنم بسم الله شبنم رو شنیدم و لبخندی زدم .
اخرین تیکه ی روزنامه رو که کنار زدم ، همزمان با شنیدن صدای بلند جیغ گربه یه چیزی به شیشه ضربه زد که از شدت خاک گرفتگی مشخص نبود چیه .
با این که خودم هم می ترسیدم ولی صحرا رو که جیغ میزد پشتم پنهون کردم و اروم گفتم :
دلی اروم باش . باشه ؟
romangram.com | @romangram_com