#تلنگر_سیاه_پارت_140
از بچگی از صدای گربه متنفر بودم .
نگاهی به صحرا که گوشش رو گرفته بود تا صدای جیغ گربه ها رو نشنوه کردم
و اروم به در نزدیک شدم .
صدای داهی رو می شنیدم که می گفت میخوام در رو بشکونم.
اروم گفتم :
داهی میشه زودتر در رو باز کنید؟
چند دقیقه ایی مکث کرد و بعد گفت :
سوگل کاری نکن . یعنی دنبال ماجرا جویی نباش . من الان در رو می شکنم .
دستم رو روی شقیقه هام گذاشتم و درهمون حال که به صحرا نزدیک می شدم
به این فکر کردم که اگه الان خونه بودم احیاناا در حال چه کاری بودم ؟
سرم رو به طرفین تکون دادم و خواستم صحرا رو از روی زمین بلند کنم که با حس گرمی روی پیشونیم ، درحالی که دستم به سمت صحرا دراز شده بود ، به سقف خیره شدم .
با دیدن جسد گربه که از سقف اویزون شده بود جیغی از ترس کشیدم که همزمان با صدای جیغ من صدای جیغ گربه بلند شد .
اشکام رو گونه ها جاری شده بود.
من از گربه ها متنفر بودم و حالا باید جنازه اش رو اویزون مقابلم می دیدم و صدای جیغ هاش رو می شنیدم .
اروم ولی جوری که داهی بشنوه گفتم :
داهی تو رو خدا در رو باز کن.
اصلا یادم رفته بود حرفایی رو که به صحرا و شبنم میزدم .
تنها چیزی که تو ذهنم جریان داشت ، این بود که من از گربه ها می ترسم.
دست صحرا رو گرفتم و از روی زمین بلندش کردم .
romangram.com | @romangram_com