#تلنگر_سیاه_پارت_139
خواستم چیزی بگم که با شنیدن یه صدای بلند جفتمون به در نگاه کردیم .
در بسته شده بود .
با ترس نگاهی بهم انداختیم .
برای اینکه اروم بشم گفتم :
اام.. حتما باد بستتش . الان میرم بازش می کنم .
سوگل ابرویی بالا انداخت و گفت :
اره حتماا .
با قدمای اروم به سمت در رفتم و خواستم دستگیره ی در رو لمس کنم که به عقب پرت شدم .
با بهت به خودم که روی زمین افتاده بودم خیره شدم .
نگاهی به دستام که خونی شده بود کردم .
و زدم زیر گریه .
سوگل به سمتم اومد و گفت :
هیس. صحرا تو نباید بترسی .
جن و روح از ترس ما لذت میبره . برای همینه که اذیتمون می کنن !
با چشمای اشکی بهش زل زده بودم که دستمالی از تو جیبش بیرون اورد و بهم داد و گفت:
دستاتو پاک کن . کثیف شده .
به ارومی شروع به پاک کردن دستم کردم .
تنها صدایی که شنیده می شد صدای بچه ها بود که پشت در صدامون می کردن .
سوگل خواست جوابشون رو بده که با شنیدن صدای جیغ یه گربه ، جیغی زد و حرفش رو قطع کرد .
سوگل .
romangram.com | @romangram_com