#تلنگر_سیاه_پارت_138
ساهی ام که نمی تونست زیاد سر پا وایسه چون بدنش خشک شده بود .
برای همین صحرا گفت :
من میام .
وقتی سوگل و صحرا داخل اتاق شدن ،
داهی نفسش رو به بیرون فرستاد و به سمتمون اومد و گفت :
سعی کنید خیلی زود خوب بشید . باید هر چه زودتر از اینجا بر..
با صدای بلند کوبیده شدن در همه امون با ترس به در بسته خیره شدیم .
سوگل و صحرا تو اون اتاق بودن؟
صحرا.
همراه سوگل وارد اتاقی که تا حالا داخلش نرفته بودم شدم
و به اطراف نگاه کردم .
هنوز باورم نمی شد که این رنگای قرمز خون گربه باشن .
نگاهی به سوگل که در حال پا گذاشتن روی سیگارا بود کردم و به ارومی،گفتم :
سوگل .
بدون اینکه نگاهی کنه هوومی کرد . و باز به کارش ادامه داد .
بهش نزدیک تر شدم و درحالی که منم مشغول خاموش کردن سیگار ها شده بودم گفتم :
چرا من و تو برای اون روح اشناییم ؟
دست از خاموش کردن سیگارا برداشت و با بی تفاوتی بهم خیره شد وگفت :
نمی دونم . توام زیاد اهمیت نده . این چیزا حتما الکیه . چون تو علم اثبات نکردنش!
romangram.com | @romangram_com