#تلنگر_سیاه_پارت_137
و تیکه تیکه درست عین بچگیام گفتم :
اونا ..اونا خون گربه ان !؟
ساهی لبخندی زد و گفت :
عزیزم چیزی نیست بیا بریم تو اتاق استراحت کن.
برای اطمینان بیشتر
به ساورا خیره شدم که بدون اینکه حرفی،بهم بزنه به داهی گفت :
داهی تو اصلا از کجا فهمیدی
اینا خون گربه اس؟
شاید رنگ باشه .
نفس عمیقی کشیدم و منتظر شدم تا داهی بگه که اشتباه کرده .
داهی _
ساورا بچه بودیم کم گربه کشتیم ؟ دیگه من می شناسم.
نگاهی بهم انداخت و گفت :
دلنواز تو و شبنم با بقیه برید اتاق من یکم اینجا بگردم ببینم چی پیدا می کنم .
سری تکون دادم و دست شبنم رو گرفتم و از روی زمین بلندش کردم .
ساهی و ساورا ام داشتن پشت سرمون میومدن که صدای سوگل رو شنیدم که گفت :
داهی منم میمونم کمکت .
داهی سری تکون داد و گفت :
از گروه شماام یکی بیاد باهم سه نفری بگردیم .
نگاهی به جمعمون کردم .
ساورا که زیاد روبه راه نبود من و شبنمم که رو به موت بودیم .
romangram.com | @romangram_com