#تلنگر_سیاه_پارت_136
انگار اونم متوجه دود که از اتاق خارج می شد ، شده بود.
برای اینکه داهی دوباره هیجانی نشه و خوابش نبره ،
رو به دلنواز و ساورا کردم و اروم گفتم :
میشه خفه بشید؟
جفتشون با تعجب بهم خیره شدن.
اشاره ایی به اتاق کردم که داهی خیلی ناگهانی به سمتمون برگشت ، جوری که کله های خم شده از کنجکاوی ما از ترس به عقب رفت .
با خنده نگاهی بهمون انداخت و گفت :
من میرم تو اون اتاق .
نمی دونم چطور جرات کردم ولی گفتم :
منم میاام .
و جلو تر از داهی به سمت اتاق رفتم .
با قدمایی که تردید داشتن وارد اتاق شدم که نفسم قطع شد.
نه از شدت هیجان و یا دود سیگار بلکه از ترس!!
دلنواز .
با ترس به اتاق خیره شدم .
باورم نمی شد این همه قرمزی
خون گربه باشه .
باور کردنی ام نبود.
زدم زیر گریه با هق هق به سمت ساهی و ساورا برگشتم
romangram.com | @romangram_com