#تلنگر_سیاه_پارت_134
دستی به پیشونی عرق کرده ام کشیدم و در حالی که به سمت دلنواز می رفتم بلند
گفتم :
بسم الله رحمن الرحیم .
و درست تو لحظه ایی که دلنواز تو یک قدمی اون صندلی بود ، روی زمین متوقف شد .
چشمام رو با اسودگی بستم و روی زمین زانو زدم .
فقط حسرت داشتم تو اون لحظه .
حسرت اینکه چرا تو اون روز لعنتی یاد خدا نیوفتادم ؟
داهی .
نگاهی به دلنواز که روی زمین افتاده بود کردم و با هول به سمتش رفتم .
حالا چرا این دختر ضعیف باید تو این بازی قرار می گرفت ؟
بالای سرش ایستادم و با یه دست از روی زمین بلندش کردم .
البته از روی چادرش که همیشه سرش بود و گرنه فکر کنم لهم می کرد .
نگاهی به چهره اش که رنگش پریده بود ، کردم و گفتم :
حالت خوبه ؟
سری تکون داد و گفت :
ممنون ولی اینجا چرا اینقدر دود سیگار جمع شده !؟
تا اسم سیگار اورد جفتمون به ساورا که به ستون تکیه داده بود خیره شدیم .
وقتی نگاه های مشکوکمون رو دید با پوزخند گفت :
من اگه کاری کرده باشم میگم.
romangram.com | @romangram_com