#تلنگر_سیاه_پارت_132


از ترس پاهام می لرزیدن.

صدای ارومی رو شنیدم که گفت :

نترس. هنوز مونده برای ترسیدن .

با تعجب به سمت صدا برگشتم ولی بازم چیزی نشنیدم‌.

با بغض گفتم :

تو از ما از گروه قبلی چی میخوای؟

دوباره همون صدا رو جهت مخالفم شنیدم که گفت :

شما همتون می میرید .

این یه انتقاامه .

از شدت گریه به هق هق افتاده بودم.

با قدمایی تند خواستم به سمت اتاق برم که با گرفته شدن پاهام روی زمین افتادم .

جیغی از ترس کشیدم و اولین اسمی رو که به زبونم اومد رو صدا کردم .

داااهیی



داهی .

با شنیدن اسمم چشمام رو باز کردم و به بچه ها که خوابیده بودن خیره شدم ‌.

بازم جای دلنواز خالی بود

یعنی... لعنتی ...

با حرص از جام بلند شدم و بلند جوری که صدام بی شباهت به داد نبود رو به بچه ها که خوابیده بودن گفتم :

بیداار شید . باز دلنواز تو خواب راه رفته .


romangram.com | @romangram_com