#تلنگر_سیاه_پارت_130
هنوز بهش زل زده بودم و دست بر دارم نبودم که خیلی نا گهانی سرش رو بالا گرفت و با اخم بهم خیره شد .
با چشمای گشاد شده هنوز بهش خیره شده بودم که به حرف اومد.
ساورا _چیه ؟ چرا انقدر بهم زل زدی؟ کلافه ام کردی!
چیزی نگفتم و فقط بهش خیره شدم .
اخمش باعث می شد حرف نزنم . دوروغ نگم بیشتر از این خونه از ساورا می ترسیدم.
نفسش رو پر حرص به بیرون فرستاد و درحالی که از روی زمین بلند می شد رو به داهی گفت :
پاکت سیگارم رو ندیدی؟
داهی سری به معنای نه تکون داد و دوباره به بازی منچ با سوگل ادامه داد.
صدام رو صاف کردم و رو به ساورا که داشت از اتاق بیرون می رفت بلند گفتم :
میشه سیگار نکشی ؟
اذیت میشم .
نیشخندی زد و گفت :
به من ربطی نداره .
و از اتاق بیرون زد .
نفسم رو با اه به بیرون فرستادم و درحالی که سرم رو روی زانوم میذاشتم به این فکر کردم که چه خوب ساهی بیدار شده . و چه خوب تر که ساهی خوش اخلاقه .
صدای داهی رو شنیدم که گفت :
بخواب یکم . استراحت کن.
سری تکون دادم و چشمام رو بستم ولی تا موقعی که ساهی داخل اتاق بشه از اینکه خوابم ببره جلو گیری کردم .
با صدای بسته شدن در چشمام رو باز کردم و چون ساهی رو دیدم . با خیال راحت به خواب رفتم .
romangram.com | @romangram_com