#تلنگر_سیاه_پارت_128


یه چند دقیقه منتظر موندم تا بره و بعد با خیال راحت از حموم بیرون زدم و حوله ام رو که روی کوله پشتیم بود رو به کمرم بستم .

با قدمایی اروم به سمت اییپه ی سراسری خاک گرفته رفتم و نگاهی به چهره ی زخمیم کردم .

یه طرف صورتم پر از جای زخم خورده شیشه ها بود

دست چپمم که جای چنگ اون موجود بود .

از ریخت نیوفتاده بودم ولی..

با حس یه چیزی که از پشت سرم رد شد ، حوله ی کوچیک از دستم افتاد .

و تند به پشت سرم نگاه کردم .

چیزی نبود ؟ شایدم من توهم زده بودم . شایدم ..

سرم رو به طرفین تکون دادم

شروع به پوشیدن لباسام کردم .

هنوز تیشرتم رو نپوشیده بودم که در اتاق باز شد و اول قامت ریز دلنواز رو دیدم و بعد ساهی رو که داشت به کمک دلنواز راه میومد.

پوزخندی زدم و از قصد کمی تو پوشیدن تیشرتم تعلل کردم

که صدای ساهی رو شنیدم .

ساهی _ دلنواز تو برو داخل .

نمیبینی لباس نداره ؟

دلنواز _ولی تو که نمیتونی راه بری !

دیگه چیزی جز صدای بسته شدن در رو نشنیدم .

پوزخندی زدم و درحالی که بقیه ی تیشرتم رو تنم می کردم، کوله ام رو برداشتم و به سمت اتاق رفتم .

هنوز دستم دستگیره رو لمس نکرده بودم که صدای ساهی رو شنیدم که گفت :

لطفا مراعات کن . غیر تو چند نفر دیگه ام تو این خونه زندگی می کنن.


romangram.com | @romangram_com