#تلنگر_سیاه_پارت_127

اون موجود خیلی سریع از مقابلم ناپدید شد .

جوری که انگار کسی نیومده بود .

با سوزش دستم اهی از درد کشیدم .

و به داهی که داشت به سمتم میومد گفتم :

داداش حوله بیار . وضعیتم بده .

نگاهی بهم کرد و درحالی که سعی می کرد نخنده به عقب برگشت و گفت :

دختراا نیاید برید تو اتاق اون کوله پشتی ساورا رو بیارید

و خودش به سمتم اومد .



ساورا .

با یه پوزخند محو به داهی که خنده کنان به سمتم میومد خیره شدم .

الکی خوش بوداا! من جن دیدم این می خنده !

دم حموم ایستاد و درحالی که به سقف نگاه می کرد گفت :

داداش ابروتو خریدماا وگرنه هر ۴ دختر داشتن میومدن کمک! فکرشو بکن!!

اخمی کردم و درحالی که داخل حموم می شدم ، گفتم :

کوله ام رو اوردن بهم بگو .

انقدرم حرف نزن .

صدای خنده ی کوتاهش رو شنیدم و از شدت حرص با دست زخمیم به دیوار مشت زدم .

بعد از چند دقیقه صدای داهی رو شنیدم که همزمان با اینکه به در ضربه میزد گفت :

بیا اینم وسایلت .

من رفتم .

romangram.com | @romangram_com