#تلنگر_سیاه_پارت_126
داهی داداش دستم رو ول کن حوله رو بده .
با چنگی که به دستم انداخت ،فهمیدم که داهی ایی در کار نیست
مطمئناا داهی بهم چنگ نمی انداخت .
با حرص دستم رو کشیدم ولی ول نکرد .
و بدتر روی دستم چنگ انداخت.
دادی از درد کشیدم و بلند داهی رو صدا کردم .
مطمئن بودم که با اکوی بلند صدام ، حتماا داهی صدام رو شنیده و میاد کمکم .
پس باید یکم این مزاحم رو سرگرم می کردم .
قایم شدن رو جایز ندونستم و در رو باز کردم .
از چیزی که دیدم دستم شل شد .
یه دختر با موهای بلند مشکی .
با رنگی پریده که بی شباهت به گچ دیوار نبود و لبایی که دو طرفش رو دوخته بودن .
چنگی به دستم انداخت و با چشمایی که گشاد بودن
جیغی زد که فقط من رو ترسوند .
صدای داهی رو شنیدم که بلند گفت :
ساورا کجاایی؟
با وجود سوزش دستم و ترسی که نسبت به اون دختر داشتم بلند گفتم :
کمکک داهی ته راهرو .
دختر بود یا پسر رو شک داشتم ولی موهای بلندش فرضیه ی دختر بودن رو ایجاد می کرد .
romangram.com | @romangram_com