#تلنگر_سیاه_پارت_124
سری تکون دادوبالای سرش ایستاد.
بعد از اینکه معاینه اش کرد گفت :
حالش خوبه . اون سم دیگه تو بدنش نیست .
پوزخندی زدم و درحالی که به سمت در می رفتم گفتم :
حال اون دختر احمق رو خوب کنید .
و در ادامه گفتم :
میرم حموم . خوبی اینجا اینه که همه چیز داره .
بی توجه به داهی که گفت :
خطرناکه نرو .
از اتاق بیرون زدم .
یکم هضم بهوش اومدن دوباره ی ساهی برام سخت بود. همین
ساورا .
با حرص در اتاق رو بهم کوبیدم و درحالی که سعی می کردم حرصم رو با کوبیدن پاهام به زمین خالی کنم ، به سمت حموم ته راهرو که تازه کشفش کرده بودم رفتم .
دم در حموم بودم که یادم اومد وسایلم رو بر نداشتم .
نفسم رو پر حرص به بیرون فرستادم و راهم رو به سمت اتاق کج کردم .
با وجود درد پاهام چند دقیقه جلوی در مکث کردم و به حرفاشون گوش کردم .
داهی داشت درمورد اتفاق روز اول ازش می پرسید و دلنوازم گاهی قربون صدقه ی ساهی می رفت .
پوزخندی زدم و در رو باز کردم .
با ورود من داهی حرفش رو نیمه ول کرد و گفت :
romangram.com | @romangram_com