#تحمل_کن_دلم_پارت_68
_آوین اون منو تهدید کرد. گفت... گفت... اه اصلا نمیخوام دیگه بهش فکر کنم.
_آرنیکا تو باید قوی باشی... بلند شد و به خودت مسلط باش!
لبخندی زدم و از جام بلند شدم. روبه آوین گفتم:
_ من هرگز به گذشته برنمیگردم.
به اطرافم نگاه کردم و گفتم:
_رایان کجاست؟
هنوز حرفمو کامل نزده بودم که یکی گردنمو گرفت و منو عقب کشید و به دنبال اون تیر هایی که به سقف میخورد...
همه جییییییغ میزدن...
چه خبر بود؟؟
کسری تفنگ و روشقیقه ام گذاشت و بلند داد زد:
_ نزدیک بشین میکشمش!
امیر اومده بود تو... پلیسا هم دور تا دور جمع شده بودن ولی از ترس کاری نمیکردن. آوین بلند گریه میکرد و داد میزد.. امیر هم ترسیده بود ولی سعی میکرد آوین و کنترل کنه!
یکی از پلیس ها گفت:
_ آروم باش! به اون دختره بی چاره چیکار داری؟ ولش کن بزار بره...
_همه بدبختی های من زیر سره این دخترس...
پلیس نزدیک تر شد و گفت:
_ فکر فرار رو از سرت بیرون کن تو کاملا محاصره شدی... یک درصد هم راه فرار نداری!
کسری خواست حرفی بزنه که یهو یکی از پشت با یه چیزی به گردنش ضربه زد و باعث شد تعادل به هم بخوره و بیوفته!
منم ازش جدا شدم... رایان هل شده بود... یه چوب هم دستش بود.. پس اون اینکار رو کرده!!
پلیسا به دستای کسری دست بند زدن و رفتن.... کسری داد زد:
_ یه روزی مال من میشی آرنیکا! بالاخره به دستت میارم.
پلیس: خفه شو... تا وقتی که موهات مثل دندونات سفید بشه باید آب خنک بخوری
خندم گرفته بود...
به رایان نگاه کردم... با اخم داشت به کسری نگاه میکرد...
وقتی که پلیسا چند نفر رو دستگیر کردن، بالاخره رفتن...
مهمونا هم رفته بودن و فقط من و رایان و امیر و آوین مونده بودیم
آوین بغلم کرد و گفت:
romangram.com | @romangram_com