#تحمل_کن_دلم_پارت_67
آهنگ رمانتیکی شروع شد و همه دو به دو میرقصیدن...
مانتومو پوشیدم و کیفمو برداشتم خواستم برم که یه صدایی گفت:
_ کجا با این عجله؟
برگشتم سمت صدا رایان بود...
یکم که دقت کرد متوجه شد گریه کردم. اخمی کرد و گفت:
_ تو بازم گریه کردی؟
_ رایان امشب اصلا حالم خوب نیست.
_ چی شده آرنیکا؟
با این حرفش یاد حرف های کسری افتادم... دوباره این اشک های لعنتی مزاحمم شدن...
رایان خواستی چیزی بگه که صدای تیر تنفگ همه رو متعجب کرد....
اسک هام بدون کنترلم روی گونه هام میریختن و با بهت به اطرافم نگاه میکردم.
امیر محکم دست آوین و گرفت و اوند پیش ما روبه رایان گفت:
_ رایان تو حواست به آوین و آرنیکا باشه من برم ببینم چه خبره...
_ نمیشه که تنها بری!
_ بقیه هستن تو حواست به دخترا باشه مثل اینکه آرنیکا حالش خوب نیست!
_ باسه مواظب خودت باش..
امیر فقط سرسو تکون داد....
یعنی چیشده؟؟؟
صدا از حیاط میومد....
کسری هم بیرون بود...
یعنی..
یعنی... نکنه...
داشتم فکر میکردم که صدای آژیر پلیس اومد و بعدش صدای یکی که همش میگفت:
ایست!ایست
روی مبل نشستم و سرمو تو دستام گرفتم و زیر لب زمزمه کردم:
_چرا باید این اتفاقا برام بیوفته؟
آوین کنارم نشست و گفت:
_آرنیکا آروم باش! حتما پلیسا دنبال کسری هستن...
romangram.com | @romangram_com