#تحمل_کن_دلم_پارت_66


_آرنیکا باید باهم صحبت کنیم.

_ من هیچ حرفی با تو ندارم! تو حرفاتو ۴ سال پیش وقتی با یه دختر بهم خیانت کردز و رفتی آلمان بهم زدی! الانم هیچ حرفی نداریم که بهم بزنیم.

_ آرنیکا من دوست دارم.

_مرسی که دوسم داری ولی من اصلا دوست ندارم. میدونی چیه؟ من الان عاشق یکی دیگه شدم! انقدر دوسش دارم که حاضرم جونم بهش بدم میفهمی جونمو!

چطور تونستم این حرفارو بهش بزنم؟ جالب این بود دونه به دونه حرفامو تو چشاش زل زدم و بهش گفتم. منی که همیشه میگفتم اگه همین الان کسری برگرده بگه دوست دارم من بغلش میکنم و تو رو همه وایمیستم! حالا چیشد؟ چطور انقدر راحت جای عشق، تنفر تو دلم جوونه زده؟

خیلی خوشحالم از اینکه خیلی راحت تونستم پسش بزنم.

مچ دستم و محکم گرفت و با حرص گفت:

_ تو مجبوری بامن باشی! مگه جون پدرت واست مهم نیست؟ مادرتو که ازت گرفتم... پس خیلی راحت میتونم پدرتم ازت بگیرم...

یه سیلی محکم به صورتش زدم...

از چشام دونه به دونه اشک میبارید....

_تو یه کلاه برداری! تو با بالا کشیدن سهام پدرم باعث شدی مادرم سکته کنه... ولی اینو بدون من مثل پدرم ساده نیستم. گول این حرفاتم نمیخورم.

_ چند روزه خیلی با این پسره... آآم ... اسمش چی بود؟؟ آهان رایان، رایان دادمهر چند روزه خیلی با این پسره میگردی! خیلی وقته دنبالتم...

نگاه چندشی به کل بدنم انداخت و گفت:

_من باخیلی از دخترای دیگه هم بودم... ولی هیچ کدوم برام تو نشدن... یعنی هیچ کدوم اندام تورو نداشتن... تو بی نظری دختر....

_ حرف دهنتو بهم عوضییی.... دیگه دور و بره من پیدات نشه! فهمیدی؟

خنده ای سر داد و گفت:

_ هنوزم همون آرنیکایی!خوشگل! خوش هیکل! لوند! ودر عین حال وحشی و زبون دراز!

دوباره یه سیلی دیگه به صورتش زدم....

_ خفه شو عوضییی خفه شوووو....

سمت عمارت حرکت کردم. باید هرچه زود تر میرفتم خونه. کنترل اشکام دست خودم نبود...

داستم میرفتم که با خنده گفت:

_عاشق همین دیوونه بازی و بجه بازی هاتم.

به حرفش توجهی نکردم و راهم ادامه دادم.

جوونا وسط پیست رقص داشتن میرقصیدن...

خبری از رایان نبود! حتما اونم داشت اون وسط میرقصید...

مثلا مهمونی دختر خالم بود و من باید خوسحال باشم...

هه چه حالی دارم!


romangram.com | @romangram_com