#تحمل_کن_دلم_پارت_65
_کی؟
_ک...کسری..
یکی زد رو پیشونیشو گفت:
_ وااااااایی این چرا اومده؟ تا جایی که یادمه از ایران رفته بود! من برم از امیر بپرسم. خیلی معذرت میخوام آرنی....
پریدم وسط حرفش و گفتم:
_ نه من باید قوی بشم. اون دیگه یه ذره هم برام ارزش نداره...
_ بازم من...
_هیچی نگو آوین. برو به مهمونات برس عزیزم.<
آوین رفت ... گیلاسی که توش آب آلبالو بود و برداشتم یکم مزه مزه اش کردم...
مثل اینکه به وجود من پی برد... اومد سمتم... خودمو جمع جور کردم انگار ندیدمش!.
رایان هم زیر چشمی داشت بهم نگاه میکرد.
کسری نزدیکم شد و با لبخند گفت:
_آرنیکا خودتی؟
_بله شما؟(مثلا نمیشناسمش جون خودم)
_کسری هستم...همون ک....
نذاشتم ادامه بده زود گفتم:
_ آهان...
چی میخواست بگه؟ همون که ۴ سال پیش تورو با خاک یکسان کرد؟
_ خیلی خوشحالم که دوباره میبینمت....
فقط لبخند زدم..لبخندی که پشستش تنفر پنهون شده بود.
_ خیلی وقت بود میخواستم ببینمت... ولی قسمت نشد... آرنیکا من...
فقط با لبخند نگاهش کردم...
با همون لبخند گفتم:
_ ازت متنفرم... فقط همین :)
ازش جدا شدم و حرفش و نصفه رها کردم...
گرمم شده بود... نیاز به فضای باز داشتم...
از عمارت بزرگ خارج شدم. باید یکم قدم میزدم.
کسری هم دنبالم اومد! چرا ول کنم نیست؟
romangram.com | @romangram_com