#تحمل_کن_دلم_پارت_64
_اوهوم...یکم استراحت کردم بهتر شدم.
_ خوبه...
خواست چیزی بگه که یه صدای نازکی از پشت سرش گفت:
_ راااایاااان عشقمممم؟؟
رایان هل کرد و برگشت سمت صدا که یه دختری با پوست سفید و چشم و ابرو مشکی با موهایی که مصری کوتاه شده بودن... یه آرایش غلیظ با یه لباس کوتاه دکلته به رنگ قرنز جیغ پوشیده بود...
رنگ نگاه رایان عوض شد. انگار انتظار نداشت که الان ببینتش.. یه جورایی انگار ناراحت و عصبانی بود...
روبه دختره با حالت مسخره و خنده داری گفت:
_ءءء رونیکا تو هم اینجایی؟
دختره با حالت دلگیری گفت:
_ قبلا جوجوت بودم که الان شدم رونیکا؟
خندم گرفته بود..
_ من شما رو تنها میذارم. با اجازه...
رفتم یه گوشه از سالن...
رایان عاجزانه بهم نگاه میکرد انگار انتظار داشت من برم از دست رونیکا نجاتش بدم
منم حس مردم آزاریم گل کرده بوو
رونیکا رایان و برد پیش یه گروه از دختر پسرا و معلوم بود که رایان اصلا حوصله اونارو نداره...
داشتم ریز ریز میخندیدم..
برگشتم سمت مهمونا که....
دیدمش...
بعد از چند سال؟
فک کنم بعد از ۴ سال دیدمش...
اصلا عوض نشده بود... ته ریش و چشای عسلی موهای مشکی قد بلند و هیکلی....
یه دفعه کل خونه چرخید...
چرا باید دوباره میدیدمش؟ مگه منو مثل دستمال ننداخته بود دور؟ مگه نگفته بود دیگه بهم احتیاج نداره؟؟ چرا باید دوباره ببینمش؟ چند بار قراره تو زندگیم بشکنم؟ اون منو شکوند هم غرورمو هم قلبمو تو ی یه لحظه و هم زمان شکوند... درست زمانی که مادرمو از دست دادم. تو سن ۱۸ سالگی با خاک یکسان شدم...
آوین مثل اینکه به حال خرابم پی برد. اومد پیشم و گفت:
_ چیزی شده آرنیکا؟ انگار حالت خوب نیست.
_ اون... اون اینجا چیکار میکنه؟
romangram.com | @romangram_com