#تحمل_کن_دلم_پارت_63

انقدر فکر کردم که بالاخره خوابم برد.

***

یک باره دیگه به خودم تو آیینه نگاه کردم. همه جیز عالی بود...

فقط دختر پسرای جوون به این مهمونی دعوت شده بودن. قرار بود من تنها برم چون آوین ور پریده از ظهر تا حالا خونه امیر پلاس بود و من کسی رو نداشتم تا باهاش به این مهمونی برم. خیلی هیجان زده بودم نمیدونم چرا ولی خیلی دوست داشتم دوباره رایان و ببینم از وقتی که اتفاق شوم برام افتاد یه حس خوبی نسبت به رایان پیدا کردم به نظرم اونقدرا هم آدم بدی نبود.

سوار ماشین و حرکت کردم. خیلی دوست داشتم ببینم چه کسایی به این مهمونی دعوتن‌. بالاخره رسیدم ماشین و سپردم به نگهبان و خودم سمت عمارت بزرگی که روبه روم قرار داشت حرکت کردم.

لباسم نخودی رنگ بود ساده اما بلند... موهامم فر یه طرف شونه ام جمع کرده بودم.

با کفش های ۵ سانتی یکمی سخت بود مله هارو برم بالا. البته برای منی ک همیشه کتونی میموشم سخت بود مگر نه شاید برای خیلی های دیگه اصلا سخت نباشه.

یکی از خدمتکارا در رو برام باز کرد و یکی دیگه مانتویی که روی لباسم پوشیده بورم و ازم گرفت...

خیلی شلوغ بود حدود ۲۵ نفر دختر و ۲۵ نفر پسر..‌ به نظرم ۵۰ نفر واسه مهمونیه که امیر میگفت کوچیکه و کسب زو نمیخواد دعوت کنه و از این حرفا خیلی میتونست زیاد باشه!

آوین دست امیر رو گرفته بود و سمت مهمونا حرکت میکردن و امیر یکی یکی مهمونا رو با آوین آشنا میکرد...

روی یکی از مبل ها نشستم و به میزه شرابی که با فاصله نیم متر از من قرار داشت خیره شده بودم.

نمیتونستم از آوین انتظار داشته باشم بیا پیشم هر چی باشه داره ازدواج میکنه و کلی کار ریخته سرش.

دلی ای کاش حداقل عرشیا بود. اخه یک هفته رفته اصفهان چیکار کنه؟؟

_ این کفتر تنها رو ببین حداقل میومدی پیشم دیگه کی اومدی؟ اصلا متوجه نشدم.

از جام بلند شدم و آوین و بغل کردم و گفتم:

_ بله دیگه شما دارین شوور میکنین اصلا حواستون به دور و برتون نیست.

_ همه که مثل ترشیده نیستن عزیزه دلم...

_ کی گفته آرنیکا ترشیدس؟ اون لایق بهتریناست که هنوز پیدا نکرده...

صدای رایان بود که از پشت سرم میومد!

آوین: از کی تاحالا خروس جنگی ها شدن لیلی و مجنون؟

یکی زدم رو سرش و گفتم:

_لیلی و مجنون چیه دیوونه! ما هنوز همون تام و جری هستیم ولی هنوز موقیتش پیش نیومده تا تلافی کنیم

آوین چشمکی زد و گفت:

_ تو که راست میگی...

_ مرگ تو...

امیر اومد و آوین و از ما قرض گرفت...

رایان گفت:

_بهتری؟

romangram.com | @romangram_com