#تحمل_کن_دلم_پارت_62


_نه کسی نیست!

_سزشو تکون داد و زیر لب گفت:

_ خوبه!

غذا هامونو آوردن.... باهم شروع کردیم به خوردن.... شاید یکی از بهترین نهار هایی بود که توی عمرم خوردم...

نظرم راجع به رایان به کل عوض شده بود! نه اینکه اگه غلطی کرد تلافی نکنما! نه تلافی ما سره جاشه. ولی قبلا فک میکردم خیلی پسره دختر باز و هیزیه یا خیلی چیز های دیگه که قطعا صفت های خوب نبودن...

ولی حالا خیلی بهش احترام میذارم....

البته خودش نباید بفمه روش زیاد میشه! البته این حس من فقط واسه چند لحظست الان جو منو گرفته اینارو میگم مگرنه همون آرنیکای قدیمم

بالاخره نهارمونو خوردیم...شونه به شونه همدیگه از رستوران خارج شدیم. هر دو با هم سوار ماشین شدیم. رایان لبخندی زد و اولین کاری که کرد... سی دی مخصوص بابک و پلی کرد...

منم با لبخند بهش نگاه کردم..

_ راستی! امشب همه خونه امیر دعوتیم.

_ به چه مناسبت؟

_چه مناسبتی بالا تر از ازدواجش با آوین.

_ اوه راس میگیا اصلا حواسم نبود

_ از بس حواس پرتی دیگه...

هر دو سکوت کردیم.... فقط صدای با احساس بابک بود که سکوت ماشین و میشکست!

جلو ساختمون نگه داشت...

روبه رایان گفتم:

_ از بابت همه چی ازت ممنونم... ببخشید کلی واست دردسر درست کردم.

تک خنده ای کرد و گفت:

_ این حرفا چیه وروجک خانوم. فقط از این به بعد میخوای بری بیرون مانتو بلند تر بپوش.

در ادامه حرفش با تاکید بسیار گفت:

_ حداقل وقتی بامن میای بیرون...

لبخندی زدم و گفتم:

_ چشم...

ازش خدافظی کردم و وارد ساختمون شدم.... خیلی خسته بودم... چه روزی بود امروز!

نیاز به یه استراحت داشتم تا امشب بتونم تو مهمونی امیر دووم بیارم.

بعد از یه دوش طولانی، ردی تخت ولو شدم... به اتفاقای امروز فکر کردم. از صبح که رایان و زدم تا الان... چقدر غیرتی بودنش جذاب بود.


romangram.com | @romangram_com