#تحمل_کن_دلم_پارت_61

_ اون دکمه های لامصبتم ببند!

خیلی ازش ترسیده بودم... دکمه هامو بستم و رفتم تو ماشین نشستم.

رایان هم ۵ مین بعد اومد نشست تو ماشین. میخواستم ازش بپرسم به آوین و امیر چی گفته اما وضعیت مناسب نبود برای سوال پرسیدن.

یه تشکر به رایان بدهکار بودم...

قبل از اینکه حرفی بزنم خودش گفت:

_ به امیر و آوین گفتم برای یکی از دوستات اتفاقی پیش اومده تو هم باید بری پیشش منم تو رو میرسونم...

رایان هی عصبی دستاشو میکرد تو موهاش و هی نفس های عمیق میکشید. منم بی صدا اشک میریختم...

یکم تن صداشو بالا برد و گفت:

_ تقصیر توی دیگه دختر... یه چیزایی رو بایر رعایت کنی. چرا مانتو تنگ و کوتاه میپوشی وقتی میبینی هیکلت...... استغفراللله...........

انقدر گریه کرده بودم صدام لکنت پیدا کرده بود...

_رایان.. وا..واقعل ازت ممنونم... اگه تو نبودی من... من... الان....

_هییییس.... خدارو شکر الان اتفاقی نیوفتاده.

_ در هر صورت مرسی.

_ گریه نکن.تو فقط یک زندگی داری،این وظیفه ی توی تا جایی که ممکنه به بهترین شکل زندگی کنی! هیچ وقت گریه نکن تو لایق بهترین هایی.....

چقدر این حرفش برام لذت بخش بود!

لبخند کم رنگی زدم و اشک های خشکیده ی روی گونه هامو پاک کردم....

_ حالا که نمیشه نهار نخوریم. امروز این تام و جری دوتایی میخوان برن رستوران غذا بخورن

_ بلایی سرشون نیاد خوبه!

_ آرنیکا تا وقتی من پیشت هستن هیچی تهدیدت نمیکنه!

رایااااااان....

با دل من بازی نکن .....

بازی نکن دیوونه....

رسیدیم یه رستوران شیک....

غذاهامونو سفارش دادیم و منتظر بودیم تا بیارن... رایان بی هوا پرسید:

_ آرنیکا؟ کسی تو زندگیت هست؟

_ پسر منظورته؟

باخنده گفت:

_نه دختر منظورمه!

romangram.com | @romangram_com