#تحمل_کن_دلم_پارت_59

نمیدونم چرا ولی یه لحظه تو دلم از دلناز متنفر شدم. خودم دلیل این تنفر رو نمیدونستم... بی هوا پرسیدم:

_ تو هم دوسش داری؟

اینجاست که میگن لعنت بر دهانی که بی موقع باز شود.

یه برق خاصی رو تو چشمای مشکیش دیدم.<

خواست دهن باز کنه چیزی بگه که گارسون غذا هارو آورد... اینجاست که میگن بر خر مگس معرکه لعنت...

به چند نفر امروز من لعنت فرستادم؟

خدا رو شکر به بابا زنگ زده بودم که نهار با بچه ها بیرونیم. اینجا روزش اینقدر قشنگه ببین شبش چطوره

دقیقا جایی نشسته بودم که خیلی راحت پسرایی که تو آلاچیق روبه روییمون نشسته بودن میتونستن منو ببینن منم میتونستم خیلی راحت ببینمشون.

اون پسر سیریشه اصلا ول کن نبود یکسره زل میزد به آدم.

_ من میرم دستمو بشورم.

آوین: زود بیا تا غذا سرد نشده.

_ باشه.

از جام بلند شدم و سمت سرویس بهداشتی حرکت کردم

هوا خیلی گرم بود و من از صبح تا حالا یکسره سرپا بودم.

دستمو شستم و صورتمم آب زدم. همیشه فقط یه رژ میزدم و امروز خیلی کلافه بودم رژم هم پاک شده بود و قیافمو بی رنگ و رو نشون میداد...

بعد از کلی زیر و رو کردن کیفم بالاخره رژ قرمزم رو پیدا کردم. رژه خیلی پر رنگی بود اما میتونستم کم رنگ تر بزنمش...

رژو زدم و خواستم برم که همون پسر سیریشه اومد نزدیکم.

اول فکر کردم با من کاری نداره میخواد دستشو بشور ولی وقتی دیدم بد نگاه میکنه و هی نزدیک تر و نزدیک تر میشه درسشو خوندم.

خواستم فرار کنم که مچ دست راستمو گرفت و من و به دیوار چسبوند...با صدای خش دارش کنار گوشم نفس نفس میزد. تمام بدنم گر گرفته بود! چندشم میشد با این کاراش! هرچقدر تقلا کردم نتونستم از دستش نجات پیدا کنم.

دم گوشم زمزمه کرد:

_ عاشق دخترای خوش هیکل مثل تو هم... اوووووم هیکلت عالیه!

داد زدم:

_ ولم کن عوضییییی!.

کف دستشو گذاشت روی دهنم و گفت:

_هیییش... آروم باش عروسک کوچولو.... همه اولش تقلا میکنن ولی بعدش دیگه خودشون کنار میان! البته مجبورن که کنار بیان...

دیگه نمیتونستم حرفی بزنم...

_ وَاو من عاشق دخترایی هم که مانتو کوتاه میپوشن... نگاه دقیق تری بهم انداخت و گفت:

_ دیگه طاقت ندارم! میخوام هرچه زود تر لبای خوش فرمتو بخورم...

romangram.com | @romangram_com