#تحمل_کن_دلم_پارت_58
امیر و آوین هم مثل مرغ خروس های عاشق دست به دست منتظر من و رایان بودن
نزدیکشون شدیم و بعد از سلام و احوالپرسی یکی از آلاچیق هارو انتخاب کردیم. با اینکه جای کوچیکی بود ولی مشتری زیاد داشت.
الاچیق روبه روییمون هم یه اکیپ از پسرای جوون نشسته بودن که یکیشون خیلی هیز بود... خیلی بد نگاه میکرد پسره ی عوضی انگار خوار مادر نداره
سره جامون نشستیم. این کافه سنتی فقط کباب سرو میکرد. مثل بز به هم دیگه نگاه میکردیم.... یهو آوین بطری از کیفش در آورد و گفت:
_ تا غذامون میرسه بطری بازی کنیم.
رایان: آوین مطمئنی سنت واسه ازدواج مناسبه؟
آوین: اییییش امییییییر....
من و امیر فقط میخندیدیم.
امیر بطری رو چرخوند که موند روی من و آوین... یعنی باید من میپرسیدم و آوین جواب میداد...
_ جرعت یا حقیقت؟
_ حقیقت.
_چرا رابطه خودتو با امیر ازم پنهون کردی؟
آوین ریز خندید و گفت:
_ قرار بود بهت بگیم. ولی اول از همه رایان فهمید بعد از امیر خواهش کرد تا به تو نگیم تا حرصت دراد ولی خودمونیما به آرزوش رسید
بلند گفتم:
رایان میکشمتتتت....
_ دلت میاد پسره به این خوشتیپی رو بکشی؟
_ کجای تو خوشتیپه؟
_ تو جمع زشته بگم تنها که شدیم میگم بهت.
_ خیلی بی تربیتی رایان.
_ اختیار دارین خانوم...
بعد از چند بار چرخوندن بطری سمت منو و رایان موند...
پرسیدم:
_ جرعت یا حقیقت؟
_ از اونجایی که تو خنگی و میتونی هرچیزی بگی حقیقت رو انتخاب میکنم.
_ چه دروغایی بهم گفتی؟
_ اوووووومممممم...... امروز بهت یه دروغ کوچولو گفتم. اینکه دلناز بچه داره. اون مجرده. ولی همه میدونن که منو دوس داره...
romangram.com | @romangram_com