#تحمل_کن_دلم_پارت_55
چند قدم رفتم عقب و بعد یهو سمت ماشین رایان دویدم...
سره جای راننده نشستم و قفل کودک و زدم...
رایان پشت سره هم به شیشه ماشین ضربه میزد...
شیشه ماشین و آوردم پایین و گفتم:
_ تا تو باشی کله سحر منو از خواب بیدار نکنی بای بای!.
پامو رو پدال گاز فشار دادم و رفتم.
رسیدم سر قرارمون که یه پاساژ بزرگ بود...
یکم منتظر رایان موندم تا برسه!
یه لحظه خودمو سرزنش کردم بخاطر کارم ولی یهو رایان روبه رو دیدم. داشت از یه ماشینی پیاده میشد...
دوست دخترشم نشسته بود پشته فرمون.
ببین دلمون واسه کی سوخت؟
با لبخند ازش خدافظی کرد و به سمت من حرکت کرد...
از ماشین پیاده شدم و سوییچ ماشین و دادم دستش...
_ بلایی سره ماشینم نیاوردی که؟
_همچین مالی هم نبود..
_هرچی بود از تو بهتر بود. بیا زود تر بریم وسایل هارو بخریم تا دیر نشده...
دیگه پدر رایان و در آورده بودم از بس از همه چی ایراد میگرفتم حقش بود...
دیگه تقریبا خریدمون تموم شده بود... بیشتر وسایل ها رو داده بودم دست رایان...
بیشتر از ۲۰ تا ساک دستش بود ولی من فقط ۲ تا دونه تو دستم داشتم...
از پاساژ خارج شدیم. جلوی ماشین رایان ایستاده بودیم...
_ خب چرا وایسادی باز کن در رو دیگه...
به دستش اشاره کرد و گفت:
_ نمیبینی دستم پره؟ سوییچ تو جیبمه درار بده...
_ خب ساک ها رو بذار زمین بردار...
صدای دوتا خانوم مسن و کمی اونطرف تر شنیدم که به هم میگفتن:
_دختر هم دخترهای قدیم. بیچاره پسره خرج خونه کرد کلی وسایل گرفته اونوقت زنش نمیگه سوییچ و از جیبش دراره.
عذاب وجدان گرفتم. دستم و به جیب شلوارش نزدیک کردم و سوییچ در اوردم. در رو باز کردم و صندوق زدم.
وسایل ها رو گذاستیم صندوق و حرکت کردیم.
romangram.com | @romangram_com