#تحمل_کن_دلم_پارت_53
_ نه مشکلی که نیست. اما وسایل و خرت و پرت ها چی میشن هنوز جهاز دخترم کامل نیست.
امیر: شما نگران نباشین رایان و آرنیکا به ما کمک میکنن مگه نه؟
با اخم گفتم: چرا رایان؟ وقتی پسر دایی عروس هست.
بابا: دخترم عرشیا فعلا که اصفهان هست و یک هفته دیگه میاد و تا دو هفته دیگه هم مراسم عقد و عروسی داریم تا اون موقع با رایان میری خریدارو انجام میدی دیگه!
رو حرف بابا که نمیتونستم حرفی بزنم. از طرفی آوین چنان مظلومانه نگام میکرد که دلم براش ضعف رفت برای همون قبول کردم که خریدای عروسی رو من و رایان انجام بدیم.
البته خریدای کوچیک....
امیر اینا هم رفتن خونه! یکم با آوین دیوونه بازی در آوردیم و بعدشم رفتم خونه...
قراره از فردا بدبختی های منم شروع بشه!
صبح باید ساعت ۹ از خواب بیدار میشدم تو این مدت هم کلاس رقص و کنسل کرده بودم.
ساعت ۷ بود که یه خرمگس هی بهم زنگ میزد و نمیذاشت بخوابم....
_ ای مردم آزار الآن وقت زنگ زدنه؟؟ بذار بخوابم دیگه...
یه صدای مردونه ای پست گوشی گفت:
_ سلام خانومم...
این یارو خله یا خودشو زده به خل بودن؟؟ حتما صبح از خواب بیدار شده ۶ میزنه
باخنده گفتم:
_ داری اشتباه میزنی داداچ
صدای خندش از پشت گوشی میومد. یکم که خندید گفت:
_ اشتباه نمیزنم خواهر! مگه تو عروسی بهم پیشنهاد ازدواج ندادی؟ من فکرامو کردم.
_ساعت ۷ صبح فکراتو کر...............
چییییییییییییی؟؟؟؟؟
رااااااایاااااااان
فهمید هنگ کردم زرتی خندید و مسخره وار گفت:
_ من اول زیرلفظی میخوام گفته باشم...
_تو دیوونه شدی؟ کله سحری به من زنگ میزنی چرت و مرت میگی؟
_ چرت و پرت چیه خانومم زنگ زدم قرار مدار ازدواجمونو بزاریم.
_ برو بابا.
_ عشقمممممم! اینجوری باهام حرف نزن دلم میشکنه شنیدم واسه آوین خواستگار اومد ترسیدی بیشتر از این ترشی بندازی، با آوین دعوا گرفتی اومدی خونه و گریه کردی
_ بروووووو گمممممم شوووووو
romangram.com | @romangram_com